دیانادیانا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

دیانا نفس مامان و بابا

تولد یک سالگی دیانا جون مامان....

مامانی قربون اون شکل ماهت بره...عزیزم تولدت مبارک...ایشالا که 120 ساله بشی گله نازم...اولین سال تولدت مصادف بود با ماه رمضان..همه گفتن جشن تولد و بذارم بعد از ماه ولی من دوست داشتم همون روزی که متولد شدی جشن بگیریم...اون روز شما خوب نخوابیدی...و یه کم بی حوصله و خوابالو بودی...تویه اکثر عکسایی هم که گرفتیم مشخصه...ولی بازم دخمله مامان خوشکلترین دختره روی زمینه...دوستت دارم خیلی زیاد...بوس بوس..         ...
26 آذر 1392

ترک کردن پستانک

سلام.گل گل مامانی.عزیز دل مامان خیلی وقت بود که برات مطلب ننوشته بودم.آخه مامانی خیلی گرفتار بوده.البته دفتر یادداشتتو فراموش نکردم.چون مطمئنم که اونو زودتر میتونی بخونیش.الان تقریبا یک ماهی میشه که دیگه پستونک یا به قول دختر گلم هام رو دیگه نمیخوری و من خیلی زیاد خوشحالم.چون که خیلی راحت و بدون دردسر ازت دورش کردم.و دختر مامانی خیلی اذیت نشد.و بالخره در سن یک سال و 3 ماهگی پستانک رو ترک کردی...البته امیدوارم که اینجوری بوده باشه....عزیز دلم خیلی دوستت دارم...بوس بوس....   اینم یه عکس از دیانا کوچولو و هامش البته وقتی که خیلی نی نی بوده:     ...
26 آذر 1392

شکل های مختلف خوابیدن دیانا جون مامان ...

نفس مامان.قربون اون چشمای نازت بره مامانی.اینقدر وقتی خوابیدی خوشمره میخوابی که من تا میخوابیدی سریع دوربین به دست کلی عکس ازت میگرفتم...الهی مامانی فدات بشه...ایشالا که همه ی عمر با همین آرامش و  بدون هیچ فکر و دغدده ای بخوابی.خیلی دوست دارم...بخواب عزیزم...مامان وبابا همیشه پیشتن گل نازم....بوس بوس...                     ...
10 آذر 1392

دیانا گلی و مراسم شیرخواران حضرت علی اصغر(ع)

  دختر گل مامان این دومین سالی هست که شما رو به مراسم شیرخواران حضرت علی اصغر میبرم.پارسال با مامان جون وخاله آمنه رفتیم.و امسال با دوستت مهدیس و مامانش(خاله الهام) رفتیم حسینیه عاشقان ثارالله...وهرسال شما از اول تا آخرش خواب بودی.و اصلا مامان و اذیت نکردی.ایشالا که حضرت علی اصغر حافظ  ونگهدار همه شما فرشتهای ناز باشه....آمین....   ...
8 آذر 1392

وقتی دیانا خیلی زرد بود

دیانا جونم.دختر گل مامانی موقعی که به دنیا اومد.زردی خونش بالا بود.به خاطر همین باید برای 1 یا چند روز بیمارستان یا خونه زیر یه دستگاه به نام مهتابی میموندی.دکتر البرزی تشخیص داد که بیمارستان بمونی.من و شما و مامان جون یه شب بعد از تولدت بیمارستان بودیم تا خوب بشی.و اون شب مامان تا صبح گریه کرد.چون عزیز دل مامان شیر نمیخورد.نمی خوابید و فقط گریه میکرد.مامانی فدات بشه.عزیزم......دوست دارم.....بوس بوس....(اینم عکس اون موقع هست): ...
5 آذر 1392

دختر گلم به این دنیا و زندگی جدیدت خوش آمدی

دیانا جونم.عزیز دل مامان وبابا.از اینکه به دنیا اومدی و زندگی ما رو شیرین کردی خیلی خیلی خوشحالیم.تو زیباترین دختری هستی که من و بابایی تا حالا دیدیم.مامان وبابا خیلی خیلی زیاد شما رو دوست دارن و برات روزهای خوب وخوش همراه با سلامتی و سعادت رو از خداوند رحمان میخایم..... ...
28 آبان 1392